تبليغاتX
ღ♥ღکوچه دلღ♥ღ -

ناگهان و بدون فکر تصمیم گرفتم

اونو بکشم...

یه شب بارونی بود

هوا تاریک تاریک بود

انگار ماه با آسمون قهر کرده بود

فقط من بودم و او و خدا بود

وجدانم می گفت نکش

ولی ابلیس درونم میگفت بکش

خدایا....

خدای من کدومو قبول کنم وجدان را یا ابلیس.

مگر می تونستم از گذشته ام فرار کنم

گذشته ام را بیاد آوردم.....

چقدر به من سخت گذشت

حالا...حالا روبروش وایستاده بودم

با چشمان مظلومش نگاهم می کرد

انگار چاقو رو نمی دید.....

انگار نمی خواست التماس کنه...

انگار...

انگار از این دنیای بی وفا سیر شده بود

نگاهش مثل روزهای اول بود

چاقو رو بردم جلو....

ابلیس داشت برنده می شد

ابلیس بر وجدان داشت قالب می شد...

به آسمون نگاه کردم

به بارون قشنگ خدا....

او نگام می کرد ولی التماسم نمی کرد

که تحریک به کشتنش نشم

دو باره به آسمون نگاه کردم

بارون تموم شده بود

من چاقو رو انداختم....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:46 توسط یکی مثل خودت |