تو این دنیا ی بی وفا .... زیر این گنبد کبود و بزرگ یه نفر هست که عاشقته و دوست داره تو عاشقش
باشی...یه نفر هست که نگرانته،اگه تو نگران باشی اونم نگرانه... او همیشه دوست داره که به سوی
او بری .صب تا شب منتظره که صداش کنی ... باهاش حرف بزنی...گریه کنی...زار بزنی...بخندی......
از غم روزگار بگی از این دنیای بی وفا بگی...تو این دنیای تموم شدنی که همسایه،همسایه رو نمی
شناسه ...وگاهی اوقات که نه...شاید همیشه... پدر با پسر و پسر با پدر دو کلوم حرف نمی زنه......
کسی هست که اون بالا بالا ها بالاتر از ستاره ها و کهکشونها نشسته و منتظره....او اونقدر مهربونه
و بزرگه که فقط کافیه صداش کنی فقط کافیه توی یکی از کوچه های دلت صداش کنی یا فقط یادی از
او کنی ....او اونقدر کریمه که بدی هاتا،... کم محلی یاتا،...نا سپاسی هاتا به روت نمیاره... نه خواب
می شناسه و نه خستگی و نه از تظاهر خوشش میاد . پس تو باس دلتا ، درونتا باهاش صیقل بدی
و با او حرف بزنی ... فقط یه لحظه یادی از خدا کن بعد خودت می بینی که چقدر زود جوابتو میده.....
وقتی همه درها رو به روت بسته دیدی ...وقتی...وقتی به هیچکی نتونستی تکیه کنی وقتی خسته
وناامید شدی مطمئن باش که داره نگات می کنه و دوست داره که صداش کنی ....خجالت نکش.....
اگر چه زلال نیستی ....اگرچه بارها و بارها قید حرفاشا زدی و بی خیال حرفاش شدی....اما اینا بدون
که او مهربونترین مهربوناس...به خودش سوگند اگه لب بگشایی وصداش کنی جوابتامیده.....به جون
داش جوابتو میده ....پس یه سر به خدا بزن خیلی زود بی بهونه....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




















ناگهان و بدون فکر تصمیم گرفتم
اونو بکشم...
یه شب بارونی بود
هوا تاریک تاریک بود
انگار ماه با آسمون قهر کرده بود
فقط من بودم و او و خدا بود
وجدانم می گفت نکش
ولی ابلیس درونم میگفت بکش
خدایا....
خدای من کدومو قبول کنم وجدان را یا ابلیس.
مگر می تونستم از گذشته ام فرار کنم
گذشته ام را بیاد آوردم.....
چقدر به من سخت گذشت
حالا...حالا روبروش وایستاده بودم
با چشمان مظلومش نگاهم می کرد
انگار چاقو رو نمی دید.....
انگار نمی خواست التماس کنه...
انگار...
انگار از این دنیای بی وفا سیر شده بود
نگاهش مثل روزهای اول بود
چاقو رو بردم جلو....
ابلیس داشت برنده می شد
ابلیس بر وجدان داشت قالب می شد...
به آسمون نگاه کردم
به بارون قشنگ خدا....
او نگام می کرد ولی التماسم نمی کرد
که تحریک به کشتنش نشم
دو باره به آسمون نگاه کردم
بارون تموم شده بود
من چاقو رو انداختم....



